کاش بیائی

و من

از کار و زندگی‌ بیافتم ... ،

                    در آغوش‌َت ...



تاريخ : شنبه 3 آبان1393 | 11:6 | نویسنده : هزاره سوم |
 

 

امشب خودم را فیلتر خواهم کرد

                         از خواب چشمان تو...



تاريخ : شنبه 3 آبان1393 | 10:52 | نویسنده : هزاره سوم |
 

 

 

امروز در خیابان زنی را دیدم

که موهایش بوی دستان تو را میداد

به خانه برگشتم

موهایم را

دستهایم را

کوتاه کردم..



تاريخ : شنبه 3 آبان1393 | 10:52 | نویسنده : هزاره سوم |
 

 

باید کوه بودم

دلم اگر ترک می خورد

 بهمن فرو می ریخت

و هیچ سنگی روی سنگ بند نمی شد

 

باید رود بودم

دلم آشوب اگر می شد

خواب دشت را طغیان اشک هایم آشفته می کرد

 

یا شاید باد

فریادهایم درها را به هم می کوبید

و شیشه ها را می شکست

 

کوه نیستم

      نمی روم 

           نمی وزم  

آدمم

فقط یک نفر،

که دلش می شکند،

            اشک می ریزد

                  که فریاد می کشد

              و آب از آب

                    تکان نمی خورد



تاريخ : دوشنبه 28 مهر1393 | 16:6 | نویسنده : هزاره سوم |
 

دو قـلـب دارم !



یـکـی در طـرف ِ چـپ ...




و دیـگـری در طـرف ِ راسـت ...!




آغـوشـت را تـنـگ تـر کــن ...




مـن ایـن تـن ِ دو قـلـب را دوسـت دارم ... !

 



تاريخ : یکشنبه 27 مهر1393 | 9:43 | نویسنده : هزاره سوم |
 

تمام عطرهای روی پوستی دنیا را ورق می زنم

تنها عطری که لا به لای آنها خودنمایی می کند

عطر تن توست ...

که روزی چند بار در سرم می پیچد

 

 



تاريخ : یکشنبه 27 مهر1393 | 9:39 | نویسنده : هزاره سوم |
 

کافی ایست یک بار ...

خدا هم تو را بغل کند،

آنوقت می زند

زیر تمام "بهشت" اش

 

 



تاريخ : یکشنبه 27 مهر1393 | 9:38 | نویسنده : هزاره سوم |
 

 

جزیره ای کوچکم ...

و تو " آرام " ترین

اقیانوس خیالم 

کاش کسی کشفم نکند

برای عبور از تو



تاريخ : یکشنبه 27 مهر1393 | 9:38 | نویسنده : هزاره سوم |
 

آغوش تو

تخفیف عمر من است

دچارت که باشم

هر شب سالی نوری می شود

میان کهکشان راه شیری بوسه هایت..

 



تاريخ : یکشنبه 27 مهر1393 | 9:37 | نویسنده : هزاره سوم |
 

شعر و شاعری را بی خیال 

اینبار که به دنیا آمدم ...

گره ی روسری ات می شوم 

من هی ...

و به هر بهانه ای

خودم را وا می کنم از سرت 

و تو محکمتر از قبل ...

گره ام میزنی پیش خودت

 



تاريخ : یکشنبه 27 مهر1393 | 9:36 | نویسنده : هزاره سوم |
 

آغوشت را

زير باران مي خواهم !!!

شاید باران بهانه باشد

اما 

خيسي تن ِتو

احساس را

به تعظيم واميدارد..



تاريخ : یکشنبه 27 مهر1393 | 9:35 | نویسنده : هزاره سوم |
 

مثل امتحانهای آخر " خــــرداد" میمانی ...

و من دو دلم

از اینکه قبول میکنی مرا ...

و یا باز باید بیافتم بخاطرت ...

تو باش ...

من و " خواستنم "

تجدید می شویم

روزی هزار بار

برایت ... 

 

 



تاريخ : یکشنبه 27 مهر1393 | 9:33 | نویسنده : هزاره سوم |
 

لب های تو

تنها شیرینی است

که چاقم نمی کند


تاريخ : یکشنبه 27 مهر1393 | 9:29 | نویسنده : هزاره سوم |
 

 

در عجبم!

راننده نیستم!

اما هرکس به من می رسد مسافر است ...



تاريخ : شنبه 26 مهر1393 | 15:50 | نویسنده : هزاره سوم |
 یک عمر تمام
دنبال پستچی ای بودم ؛
که نامه ای بنویسم
و برایت بیاورد
بنویسم
شبها رویت را خوب بپوشان
باد بهاری نمیلرزاند ،
اما
کسالت می آورد ...

که سر درد هایت خوب شده اند؟
که هنوز چایت را داغ میخوری؟

اما
نه پست چی ای هست
نه دلش را دارم
که نامه ای بنویسم و
از اینکه
دلم برایت قد
آسمان تنگ شده است
چیزی ننویسم ...

حواس پرت من
شب ها رویت را خوب
بپوشان ؛
سرما نخوری ؟

 

 



تاريخ : شنبه 26 مهر1393 | 15:49 | نویسنده : هزاره سوم |
 

 

شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه… مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی



تاريخ : شنبه 26 مهر1393 | 12:27 | نویسنده : هزاره سوم |
 

نگاهم را دخیل کرده ام به لبخندت

دعای باران میکنم

با بوسه ات مستجاب الدعوه می شوم

 



تاريخ : پنجشنبه 24 مهر1393 | 11:13 | نویسنده : هزاره سوم |
 

پدر می گوید: خدایا دخترم را برنگردان
مادر میرود
نه که بجنگد تا دختر را بازگرداند
نه
می رود تا کشته شود و دخترک را دیگر نبیند
کوبانی نمرد
تسخیر نشد
کوبانی ماند در دلمان تا ابد
داغ سیاه سیاست بر پیکره زخمی رعیت
طاعون قدرت بر اندام نحیف نجابت
کوبانی نمرد........ ما همه مردیم.
ما تسخیر شدیم ... مسخ شدیم
تو زنده بمان دخترک ... انتقام مرگ همه مان را بگیر

 



تاريخ : پنجشنبه 24 مهر1393 | 10:48 | نویسنده : هزاره سوم |
 

 

پاییز که می شود

پناه می برم ، به خدا ، به عشق

و پناه می برم به تک درخت حیاط خانه تو

تا من گنجشکی شوم

هزار رنگ ، هزار امید

روی هزار شاخه درخت خانه تو



تاريخ : چهارشنبه 23 مهر1393 | 10:4 | نویسنده : هزاره سوم |
 

هر قفلی که می‌خواهد 

به درگاه خانه‌ات باشد 

عشق ، پیچکی ست 

که دیوار نمی‌شناسد ...

 



تاريخ : چهارشنبه 23 مهر1393 | 10:0 | نویسنده : هزاره سوم |
 

زندگی حکمت اوست

         زندگی دفتری از حادثه هاست

                       چند برگی را تو ورق خواهی زد

مابقی را قسمت...

 



تاريخ : یکشنبه 20 مهر1393 | 10:38 | نویسنده : هزاره سوم |
 

 

عکــــس تو را
به سقف آسمان سنجاق می‌کنم
حال که این روزها
از فرط دلتنگی
چشمانم مدام رو به آسمان است
بگذار تو در قاب چشمانم باشی…



تاريخ : شنبه 19 مهر1393 | 12:17 | نویسنده : هزاره سوم |
 

نه

هوا سرد نیست…

سرمای کلامت دیوانه ام میکند…

بی رحــــم!

شوق نگاهم را ندیدی؟!

تمام من به شوق دیدنت پر میکشید…

ولی…

همان نگاه بی تفاوتت

برای زمین گیر شدنم کافی بـــــــــــــود…

 



تاريخ : شنبه 19 مهر1393 | 11:33 | نویسنده : هزاره سوم |
به صدایت معتاد شده بودم

رفتی

و حالا هر روز

خاطره تزریق می کنم



تاريخ : شنبه 19 مهر1393 | 11:29 | نویسنده : هزاره سوم |
بی تو ...

کنار این همه خاطره نشستن

دل میخواهد

باور کن



تاريخ : شنبه 19 مهر1393 | 11:26 | نویسنده : هزاره سوم |
 

به باران سپرده ام

وقت آمدنت

هواي كوچه را داشته باشد

گوشم به زنگ در است

مبادا آهسته بيايي!

 



تاريخ : شنبه 19 مهر1393 | 10:5 | نویسنده : هزاره سوم |
 

آنسوتر از تمامی قول و  قرارها

پاییز را قدم زده ام بی تو

بارها....

 



تاريخ : شنبه 19 مهر1393 | 10:0 | نویسنده : هزاره سوم |
 

کاش باران بگیرد …

کاش باران بگیرد و شیشه بخار کند…

و من همه ی دلتنگیهایم را رویش “ها” کنم…

و با گوشه ی آستینم همه را یکباره پاک کنم … و خلاص

 



تاريخ : پنجشنبه 17 مهر1393 | 11:35 | نویسنده : هزاره سوم |
http://s5.picofile.com/file/8144345784/Screenshot_2014_09_09_14_01.gif

 



تاريخ : دوشنبه 14 مهر1393 | 10:38 | نویسنده : هزاره سوم |
 

بس کن ساعتــــ…..

دیگــــــر خستـه شده امـــ….

آره من  کم آورده امــ….

خودم میدانم که نیستـــ…

 



تاريخ : دوشنبه 14 مهر1393 | 10:36 | نویسنده : هزاره سوم |
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.